نزد من آمد که ویرانم کند
دست بسته سوی زندانم کند
در برم آمد که آزارم دهد
همچو کالایی به بازارم دهد
باز می خواهد که شیدایش شوم
از نهانم رسته پیدایش شوم
یار شه باشد من آبادش شوم
خون دل نوشم و فرهادش شوم
ای خدا درمانده ام کاری بکن
این تن فرسوده را یاری بکن
من نه آن ابرم که گریانش شوم
یا که بادی شرطه فرمانش شوم
کی نجاتم می دهی از شر او
از بیابان،از کویر و بٌر او
من نمی خواهم که مهمانم شود
دشنه ای هر روزه در جانم شود
این دل سرگشته از دامش رهید
باز آمد دام و بر پایش جهید
حقه ها رو کرد تا خامش کند
زهر را رندانه در جامش کند
دل نهالی ترد و خام و کوچک است
در میان باد و بوران کودک است
دل اگر اندیشه ناید در کنار
میوه های تلخ را آرد به بار
ای خوشا در نزد یاری زیستن
بی غم و بی دلفگاری زیستن
در حریم زندگی آموختن
درد عشق و از شرارش سوختن
عشق را در جان خود اندوختن
آتشی از جان عشق افروحتن
سالهای خام بودن بگذرد
روزهای کام سودن بگذرد
اشتباه را می شود یکبار کرد
سخره است اما اگر تکرار کرد